X
تبلیغات
رایتل

یه کم داغ کنیم
+18/ همه چی از جون مرغ گرفته تا شیر آدمیزاد/مرجع خنده و شادی 
قالب وبلاگ

سال ها بود تو را می کردم  همه شب تا به سحرگاه دعا

 یاد داری که به من می دادی   درس آزادگی و مهر و وفا


برای دیدن به ادامه ی مطلب مراجعه شود


گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ... 
شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. 

شاعر سرود : 
سال ها بود تو را می کردم 
همه شب تا به سحرگاه دعا 

یاد داری که به من می دادی 
درس آزادگی و مهر و وفا 

همه کردند چرا ما نکنیم 
وصف روی گل زیبای تو را 

تا ته دسته فرو خواهم کرد 
خنجر خود به گلوگاه نگاه 

تو اگر خم نشوی تو نرود 
قد رعنای تو از این درگاه 

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش 
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش 

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم 
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال 

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست 
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال 

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن 
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال 

دوستان اگه تکراری بود ببخشید... 

[ سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ ahmadreza ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
موضوعات وب
ابزار ها
تعداد بازدید ها: 37767