X
تبلیغات
رایتل

یه کم داغ کنیم
+18/ همه چی از جون مرغ گرفته تا شیر آدمیزاد/مرجع خنده و شادی 
قالب وبلاگ
اگر شما یک صبح از خواب بیدار شوید و ببینید یک شُرت ماماندوز مردانه که حدود دو کیلو گرم وزن دارد و لای خشتکش هم کمی فرسوده شده، بین نرده های پنجره آشپزخانه تان گیر کرده و اگر در همان لحظه ببینید لای پنجره هم کمی باز است و بعد با کمی دقت متوجه شوید جریان هوا اول از منفذها و سوراخهای آن شرت بد ترکیب عبور میکند و بعد وارد خانه شما می شود چه حسی پیدا خواهید کرد؟ من که قاعدتا در آن لحظه حس خوبی نداشتم و کلا نگاه زیباشناسانه ام نسبت به تمام شرتهای مردانه تغییر کرد. با دسته جارو شرت را از لای نرده ها بیرون کشیدم و خواستم به سطل زباله بیاندازم که زنگ در به صدا درآمد. با همان دسته جارویی که یک شرت نفرت انگیز زشت بر سرش مانند بیرقی که هیچ آرمان و ایدئولوژی خاصی ندارد به اهتزاز در آمده بود، در خانه را باز کردم. دقیقا همین را کم داشتم. آقای مصطفوی، همسایه دو طبقه پایینم جلوی در ایستاده بود آنهم با لبخندی که بی شباهت نبود با تابلوی لبخند ژکوندی که رویش ریده باشند و همان لحظه یک کامیون 18 چرخ از رویش رد شده باشد.
یکی از آن عرق گیرهای آستین دار سفید رنگ که مرا یاد اسیرهای عراقی می اندازد و یک پیژامه احمقانه که او را خیلی بیشتر از آن چیزی که بود ابله تر نشان می داد، پوشیده بود. گفتم ((سلام. بله؟)). گفت : ((سلام. خوبی؟ لباس من لای نرده شما...)) نگذاشتم حرفش تمام شود و دسته جارو را از پشت در بیرون آوردم و جلویش تکان دادم. درست مثل یک تماشاچی فوتبال که تیم محبوبش را تشویق می کند یا مانند سربازی که در سنگر پارچه سپیدی را به نشانه تسلیم تکان می دهد. کمی مکث کرد و مثل پدری که بعد از سالها فرزند گم شده اش را میبیند چشمانش برق زد و شرت را با احساس عمیقی در آغوش کشید. در این میان فقط جای یک موسیقی غمگین و چند قطره اشک خالی بود. بعد که معاشقه اش تمام شد، انگار که تازه متوجه جارو شده باشد سگرمه هایش را در هم کشید و گفت : ((حالا چرا با جارو؟ تمیزه)). دلم می خواست اینبار خود 120 کیلوئیش را سر دسته جارو می زدم و تکان می دادم. گفتم: ((انتظار نداشتید که با دست برش دارم؟))...انگار که بهش بر خورده باشد تشکری خشک و خالی کرد و رفت. وقتی دسته جارو را می شُستم در این فکر بودم که چطور ممکن است یک شرت 2 کیلویی را باد دوطبقه بالا بیاورد؟ روی پشت بام هم که کسی رخت پهن نمی کند تا احتمال بدهم از بالای بام افتاده! پس چطور ممکن بود چنین آشغالی لای نرده های آشپزخانه من گیر کند؟!

مصطفوی را در غروب روز گذشته به صورت صحنه آهسته تجسم کردم که در حیاط بالا و پایین می پرد در حالی که  شرتش را در هوا می چرخاند و می خندد. شرت را نوازش میکند و مانند کودکی خردسال آنرا بالا پایین می اندازد که ناگهان ضرب دستش زیاد می شود و شرت به طرزی کاملا سینمایی در نمایی کلوزآپ در آسمان چرخ می زند و لای نرده ها گیر میکند. او هم اندوهگین دستی لای موهای یکی درمیانش می کشد. تمام طول شب در حیاط بیدار می ماند و به پنجره ام چشم می دوزد تا من بیدار شوم و به محض اینکه پرده را کنار بزنم بیاید بالا و محبوبش را از من مطالبه کند. ظهر از پشت پنجره نگاهش میکردم که با یک کت و شلوار گران قیمت سوار اتومبیل گرانقیمتش میشد. حتما زیر کت و شلوار، آن شرت نفرت انگیز را پوشیده بود. انسانها موجودات پیچیده ایی هستند که فکر کردن درباره آنها مرا خسته و فرسوده، و گاهی هم عصبی می کند.

***************************************

اگه زیاد جالب نبود ببخشید

[ دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 04:53 ب.ظ ] [ ahmadreza ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
موضوعات وب
ابزار ها
تعداد بازدید ها: 37767